مرتضى راوندى
574
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
لحنى تلخ و اندوهزده مىدهد و در زندگى شخصى به سوى گمگشتگى روحى و خودكشى مىراندش : رضا كمال ( نمايشنامهنويس ) و جهانگير جليلى نويسندهء من هم گريه كردم ( 1312 ) و صادق هدايت از چهرههاى ادبى مشهورى بودند كه در اين دوره دست به خودكشى زدند . . . » « 1 » رقص مرگ : « مىتوان گفت بهترين داستان مجموعهء چمدان آخرين آن است كه « رقص مرگ » نام دارد ، اين داستان شرح زندگى يك زندانى غير سياسى است كه هم زندان بزرگ علوى بوده است : « در اطاق سوّم بند شش ما بيست و يك نفر هم منزل هستيم و تنها من به اشتباه ما بين آنها زندانى سياسى هستم . حقيقتش اين است كه چون من در زندان قصر با يكى از صاحبمنصبان كشيك حرفم شد ، مرا به زندان موقت تبعيد كردند . قريب شش ماه در سلولهاى مجرد بند سه بودم و اين اواخر چون عدهء زيادى سياسى گرفتند و جايشان تنگ شده است ، اينست كه مرا به بند عمومى ، يعنى همين بند ( شش ) آوردهاند . ديگر هم اطاقهاى من ، مختلسين اموال دولتى ، رشوهخواران ، كلاهبرداران ، و گاهى آدمكشان هستند . اين زندانى غير سياسى به خاطر عشق زنى به نام « مارگريتا » آدم كشته است ، همه داستان شرح عشق اوست ( از صفحه 177 داستان « رقص مرگ » ) و كارهايى كه به خاطر اين عشق مىكند . اما در خلال داستان علوى اشارههايى به زندانيان و زندان دارد كه گذشته از آنكه داستان استبداد دوران بيست ساله را نشان مىدهد ، حسب حالى از خود علوى است كه در بهترين سالهاى جوانىاش به زندان افتاد . . . » « من در اين چند سالهء زندگى در زندان ، زندگى نه ، زنده به گورى - من در اين چند سالهء زنده به گورى زياد نامزد مرگ ديدهام . ديدهام كه چگونه در موقع ابلاغ حكم دادگاه رنگشان پريده ، زانوهايشان سست شده و نزديك بوده است كه همانجا جان از تنشان در رود ، اما اين حالت يك آن بيشتر طول نكشيده و فورى اميد جاى آن را گرفته است . اميد به نقض فرمان ، اميد به عفو ، اميد به زيرورو شدن تمام دنيا ، فقط براى نجات آنها ، اميد به معجزه نهتنها اميد ، بلكه ايمان به پوچترين بىفكريها و تصور اينكه ممكن است شاه دلش رحم بيايد و آنها را ببخشد ! من محكوم به مرگى را ديدهام كه شب پيش از اجراى فرمان مرد . من محكوم به مرگى را مىشناسم كه قبل از تير باران شدن ، صورتش را تراشيد ، لباسهاى قشنگ تنش كرد ، از دوستان خداحافظى كرد و مردانه رو به مرگ رفت .
--> ( 1 ) . صد سال داستاننويسى ، جلد اول ، حسن عابدينى از ص 77 تا 80 .